تبلیغات
❤ღ❤ مــداد رنـگــی ღ❤ღ

❤ღ❤ مــداد رنـگــی ღ❤ღ

اندوه بزرگی ست زمانی که نباشی...

هعی...

دی و بهمن دوران دلسردی و نامیدی....

وختی ک احساس میکنی اصلا از وقتات خوب استفاده نکردیو هیچ فرصتی برا جبران نمونده!

البت اوضا اینقدرا هم بد نیس... ولی میتونس بهتر باشه!


"دی" رو دوس دارم! کلا زمستونو دوس دارم!

آذر و اسفند و مردادم دوس داشتنی ن!

همه خوبای زندگی من تو این ماه ها ب دنیا اومدن!

6 دی امتحانام شرو میشه و اولیش زیست...

روز بعدش تولدمه! مث هرسال وسط امتحاناس (البته دیگه آخرین ساله)

ولی کلی خوش میگذره!



بعد امتحانای ترم دیگه نمیریم مدرسه...

امیدوارم زود بگذره، همه ی این استرسا زود بگذره!

خیلی سخته...

دلم میگیره وختی میبینم منی ک هر هفته حداقلِ حداقل یه بار میرفتم خونه بابابزرگم

الان شاید هر دو هفته یه بار برم... اونوخ بابابزرگم زنگ بزنه خونمون و با بغض بم بگه:

من دیگه پیر شدم ک خونمون نمیای باباجان؟!

و من بشینم هی گریه کنمو هی گریه کنم!


دلم میگیره وختی میبینم حتی فرصت فکر کردنم ندارم!

اونوخ این فکرای جور واجور جمع میشن و جمع میشن و جمع میشن تــــــــــــآ امروز

ک سرکلاس زیست از چشام میریزه بیرون و خانم اسکندریان تو بُهت میمونه

ک مهدیه ک همیشه میخنده و نیشاش بازه و سر ب سر همه میذاره چرا داره گریه میکنه!؟! 

دلم تنگ شده برا اول دبیرستان ک کلا از دنیا آزاد بودیم!

برا سوم ک میتونستیم با نصفه روز سر و ته مسابقه مون تو تهرانو هم بیاریم

اما با بچه ها هماهنگ کردیمو ب کادر مدرسه گفتیم باید یه روز قبل مسابقه اونجا باشیمو

ب این ترتیب سه روز مدرسه رو پیچوندیمو با بچه ها فقط خوش گذروندیم!!

تو دانشگاه شریف با لباسای سفیدمون ک عین خانوم دکترا شده بودیم جلو همه دانشجوها

ژست مگیرفتیم و عکس مینداختیم!!



دلم برا اون روزای بدون دغدغه تنگ شده!

الان دیگه هر مشکل یا ناراحتی ای برام پیش بیاد دغدغه ی درس هم میاد روش و چند برابرش میکنه!

الان هر فکری بیاد تو سرم باید ب خودم بگم:

بذارش بعد کنکور.... بذار برا 5_6 ماه دیگه...


ب قول کیانا: یه دختر نباید اینقد "دختر" باشه

بعد کنکور حتمن باید روش کار کنم ک اینقد "دختر" نباشم!

این احساسات "باید" یه جایی ب تعادل برسه!

تو جامعه ای ک قراره واردش بشیم احساسات ب درد نمیخوره!


هعی....


دلم میخاد بعد کنکور فقط و فقط برای خودم باشمو همه ی کارایی ک دوس دارم بکنم!

مثلا بتونم اینجوری، مث دوست پسرخالم، نقاشی بکشم:











نقاشی و عکاسی بزرگترین عشقای زندگی منن!!

واقعن عاشق اینم ک هوس کنم یه عکسی رو بکشم و بتونم این کارو بکنم!

عاشق اینم ک وختی اول صب آسمونو نگاه میکنم ک آفتاب تازه داره میزنه و آسمون قرمزه

بتونم از آسمون عکس بگیرم!

برا بچه ی شیطونی مث من... یه جا نشستنو مدام درس خوندن سخته!

با اینکه هدفمو دوس دارمو از اینکه براش تلاش میکنم کاملا راضیم!

اما باید یه جور هیجاناتمو تخلیه کنم....

این ناراحتیا و دلسردیا زودگذرن... من همیشه اینجوری نیستم!

گاهی ک دلم میگیره اینجوری میشم!

هعی....

این حرفا فقط وختی تموم میشه ک کنکور بدم...

پس باید بازم بذارمشون بعد کنکور....


الان خوبم! خیلی خوب :)



"
[ چهارشنبه 19 آذر 1393 ] [ ساعت 21 و 34 دقیقه و 20 ثانیه ] [ Fel Fel ] [ نظرات () ]